به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
نفس می کشیم و راه می رویم و نظاره گر آلوده شدن صفحات تاریخ به کردار زشت آدمی هستیم این روزها سازهای زندگی کوک نیستند فرم ها نافرمند و رنگ ها بی رنگنند قصه ی امیدها و آرزوها ناتمام مانده خورشید عشق در پشت ابرها پنهان گشته و ماه حقیقت به مُحاق رفته است چشم ها از دیدن نابکاری و نابخردی بی فروغ شده اند و گوش ها دیگر نمی خواهند حرفی از جنس دروغ بشنوند این روزها ذهن های بیدار را به بیغوله های خاموشی تبعید کرده اند و دهانها را به جرم گفتن حقیقت، محکوم به سکوتی مرگبار این روزها کشتی فریب به گِل نشسته و مسافری ندارد و آنها که می خواستند جوانه های سبز آزادی را بخشکانند از ریشه ها غافل ماندند ریشه هایی که در اعماق خاک های این مرز و بوم برای همیشه زنده اند و نقشه ی جغرافیای این سرزمین را از نحسی وجود خشک و بی روح استبداد پاک خواهند کرد... است دکتر شریعتی دلم را برایت سرودم به همراه آیاتی از دفتر سبز باران و یک سینه آواز غمگین چوپان و یک بغض سخت گره خورده در نای... امروز گریه می کنم برای تمام واژه هایی که روزی برایم مقدس بودند و امروز برایم خالی از معنا هستند گریه می کنم بر آبی صداقت که این روزها رنگ باخته است بر آزادی که به مسلخ برده شد و هرگز بازنگشت گریه می کنم بر چهره ی غبارگرفته و خاکستری سرزمینم که سبزی حیات و نشاط را از آن گرفته اند بر خونهایی که به ناحق ریخته شد و "ندا"یی که برای همیشه خاموش ماند... آری امروز گریه می کنم چون نمی توانم بخندم چرا که خنده ها را از چهره ها دزدیده اند! یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست آنچه در مجلسم امروز کمست آنجا بود برقص گویی کسی تو را نمی بیند بخوان گویی کسی تو را نمی شنود کار کن گویی که به پولش نیاز نداری عشق بورز گویی هرگز قلبت را نیازرده اند و زندگی کن گویی که در بهشت زمینی... که به دشنه ای تیز، پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گُرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان، زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار، اما از زخمت نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد، در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت... دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این، زخم عشق است و عشق میراث پدر است. میراث پدر علیه السلام ! (برگرفته از کتاب عرفان نظرآهاری)
آن کس که خرقه ی تقوا را چون فاخرترین جامه ی خویش بر تن میکند،
همان بهتر که عریان باشد، زیرا از پشت آن تن پوش تظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد. و اگر می خواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او را ببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. و به آسمان نظر کنید و او را مشاهده کنید که برابرتان راه می رود و با رعد و برق، دستهای خود را دراز می کند و با باران از آسمان به زمین می آید. او را خواهید دید که در گُل ها لبخند می زند و دستهای خود را در شاخه های درختان برای شما تکان می دهد... ( جبران خلیل جبران ) آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم میگویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. اواز خود و مشاورانش میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

| Design By : Night Skin |


